تبليغاتX
شبهای تکراری

گقتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم...

یادمُ از سر به در کن چه بد کردم نکردم....

ز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم....

توی آیینه ی دیروز کاش که فردا رو میدیدم...

با تو عشق آمد و گم شدهر چه بود زیر و زبر شد.............................

لحظه ها خالی و خسته

زندگی بیهوده تر شد....

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم....

فکر آزارو خطر کن چه بد کردم نکردم...

عشق اولین تو بودی با تو من عشق و شناختم....

ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم

با تو من عشق و شناختم... با تو من زندگی ساختم....

از کسی گله ای نیست اگه باتم از تو باختم.......................................

گفتی از عشقم حدر کن چه بد کردم نکردم...

عشقمُ ازسر به در کن چه بد کردم نکردم..

هر کسی پس از تو با من خلوت منُ به هم زد...،

تو رو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد......

هر کسی پس از تو آمد خلوت منُ به هم زد.....،

سرنوشته من نبوده سرنوشتی که رقم زد.........

روز اول گفته بودیولی از تو نشنیدم...

توی آیینه ی دیروز کاش که فردا رو می دیدم....

با تو عشق آمدُِ گم شد هر چه بود زیر و زبر شد...................

لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد...

گفتی از عشفم حدر کن چه بد کردم نکردم.........................................................................؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:17 توسط الدوز |


من نه مثل فروغ روي پشت بوم ستاره دس چين کردم ...نه مثل سهراب پنجره اي رو به دريا ...و نه هيچ وقت براي پنجره ي اتاقم شعر گفتم پنجره ي اتاق من زنگزده پنجره رو هم وقتي باز ميکنم فقط آدمهايي رو ميبينم که با ذهنيت کج تابشون درحال چريدن روي ذره ذره خاک خدا هستن  کتابهام روي ميز پخش اند .هيچ کتاب خونه اي آغوشش روبه روشون بازنميکنه کتابهام هم مثل خودم هستن.کتابهايي که سرنوشتشون نامعلومه .از ذهنهاي پاکي جاري شدن ...کتابهايي که گريه ميکنن ميخندن وفرياد ميزنن وکسي صداشون ونميشنوه کتابهاي پاکي که هيچ وقت ...هيچ وقت واژه هاشون روبه ذهنهاي مسموم نشون نميدن ...وقتي که به سقف اتاقم نگاه ميکنم  تموم وجودم يخ ميزنه...اما نميدونم بلورهاي قلبم چه جوري ذره ذره آب ميشن واز چشمهام به شکل يه قطره بيرون ميريزن نميدونم چي  هست که اونها روآب ميکنه سقف اتاقم هم با قيافه ي مسخره ش که دست کمي از پنجره نداره وتاحالا هيچ شعري توسط قلب من ...ميگم قلب چون شعرها  ازقلب آدمها تراوش ميشن و نه از مغزو اين يه نظر شخصيه زاده نشده .ياسقف وپنجره عرضه نداشتن ...يا من...سقف بي روح و بي زاويه سقفي که هر چي بهش نگاه ميکنم بيشتر دلم ميگيره....
سقفي که هروقت دلم ميگيره کاغذ مي جوم و با شدت به سمتش پرتاب ميکنم که بچسبه پنجره اي که هيچ کس دوسش نداره ودلش واسش نميسوزه دلش واسش تنگ نميشه و هيچ کس اون رو نميبينه وبراي همين رنگش نميکنه ...اين يکي هم انگار سرنوشت خودمن رو داره...هيچ وقت خونه اي که توش زندگي ميکنم رودوست نداشتم...چون حوض نداشت .چون ...ازوقتي که توش چشم بازکردم دلم گرفت.حتي اگه چشمهامم بسته بودبازم دلم مي گرفت...خونه اي پر از (آرشيوهاي خنده دار) که هيچ کس ازشون سردرنمي ياره و نميفهمه وقتي اين آرشيوها رو ميبينم چقدرررررررررررر دلم ميخواد گريه کنم ...اما ميخندم...حتي از گلهاي قالي خونه هم متنفرم ، توي اين خونه هر شعري که ازقلبم زاده شده بوي خون ميده خونه اي که هميشه آرزو داشتم توش گلهاي شمعدوني رو دورتادور يه حوض بلورپر از ماهي هاي قرمز و نقره اي بچينم ،خونه اي که هميشه نداشتنش بهتر از داشتنش بود...روح ما توي تک تک سوراخهاي خونه مون جاريه پس اين خونه نيست که من ازش بيزارم چيز ديگه ايه ...چيزي که بازهم نساختن ونپرداختن بهش بهتر از ساختن و پرداختن بهشه ... اما به کتابهام قول ميدم ذهنهاي کثيف چپ بهشون نگاه نکنه يه کتابخونه با دستهاي خودم براشون مي سازم تا يه روزي خودم هم گرد و خاک بشم و ميونشون پنهون بشم تا از دنياي کثيفشون !فرار کنيم ...سبدم رو هم آماده کردم تا که يه شب روي پشت بوم ستاره دس چين کنم ...روي پنجره ي خسته و بمار اتاقم هم گلهاي نوزاد صورتي و سفيد رو نقاشي مي کنم که شبها با بوشون مست بشم و صبح که ازخواب پاميشم و پنجره رو واميکنم ز شدت مستي انسانهايي رو ببينم که پرواز رو درک ميکنن وراه دريا رو بلدن و نفسشون پاکه ...انسانهايي که ميدونن  خدا عشق رو بهشون به رايگان نداده... يا به قول نيچه انساني زيادي انساني از شدت مستي پنجره اي رو ميبينم که پشتش يه آسمون پاک و آبيه و آسمونيه که شبها سخاوتمندانه ستاره هاش رو به سبد من جا ميده الآن ديگه اون حس وحال اول نوشته م رو ندارم الان گلهاي قالي بوي خوبي دارن حتي مريمي که چند روزي خشک شده باز هم عطرش رو توي همين اتاق با همين سقف بي زاويه وپنجره ي بي ترکيب پخش کرده...الان ميشه نوشت ميشه يه شعر قدغن روخوند وتوش غرق شد ميشه توي آيينه نگاه کرد و يه عکس از يه صورت غمگين کشيد و به ديوار چسبوند ،ميشه با مسافر شعر سهراب روي تموم آبهاي دنيا به تموم ماهيا سلام کرد و دريايي شد ، ميشه هر قصيده رو باقشنگترين چشمهاي دنيا اندازه کرد ميشه توي اون چشمها گم شد و مرد ...ميشه ميشه دريا رو به بغض من سپرد...... ...،


   

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 18:5 توسط الدوز |


 
از دو کلام حرف حساب قدما... همین خوشمان است که می گفتند خر..خر است!

خر مرادمان شده خر شیطان !

نمی توانیم هم پیاده شویم...

مرتب هم یورتمه می رود!

از کره گی هم که دم نداشت...

بر حسب تکلیف سقطش نکنیم خیلی حرف است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:23 توسط الدوز |


 

دوست ندارم بيفتم به دهن دره پس شعر زير رو بخونيد.....شعري که ميشه باهاش گريه کرد اشک ريخت واشک ريخت

 
ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته
کوچه ي قديمي ما کوچه ي بن بسته
ديوارکاهگلي يه باغ خشک که پر از شعراي يادگاريه
مونده بين ما و اون رود بزرگ که هميشه مثل بودن جاريه
صداي رود بزرگ هميشه تو گوش ماست
اون صدا لالايي خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچي هست کوچه ي خاطره هاست
اگه تشنه ست اگه خشک مال ماست کوچه ي ماست
توي اين کوچه به دنيا اومديم توي اين کوچه داريم پ
ا ميگيريم
يه روزم مثل پدر بزرگ بايد تو همين کوچه ي بن بست بميريم
اما ما عاشق روديم مگه نه؟
نميتونيم پشت ديوار بمونيم
 ما يه عمره تشنه بوديم  مگه نه؟
 نبايد آيه ي حسرت بخونيم
ميون اين همه کوچه که به هم پيوسته
کوچه ي قديمي ما کوچه ي بن بسته
دست خستم بگير تا ديوار گلي رو خراب کنيم
يه روزي هر روزي باشه دير و زود
مي رسيم با هم به اون رود بزرگ
تناي تشنه مون ميزنيم به پاکي زلال رود
  دست خسته م  بگير تا ديوار گلي رو خراب کنيم
  دست خسته م بگير
 دست خسته م بگير

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:6 توسط الدوز |


این پست رو توی گوشیم نوشتم ....انگشتهام باد کردهدیشب تا صبح با گوشیم ور رفتم تا یادداشتش کردم .....حالا آروم بشینید و بخونید

من چند روز پیش  بعد از چند سال دوباره قایم موشک بازی کردم بعد از ۱۰ سال یادش به خیر چه دنیای پاکی بود تموم سوراخ سنبه های خونه تو ذهنم بود اما دیگه جای من نه پشت میز نه توی کمد دیواری نه پشت فریزر میشه....نسترن هم که شمردن بلد نبود همش میگفت۱۲۹۸۷و دوباره از ۱ شروع میکرد به شمردن .... حدود ۳ ساعت  شمردنش طول کشید من به زور خودم رو جا دادم پشت فریزر بقیه هم توی جالباسی  قایم شدن من با اینکه  یه جورایی بزرگ شدم اما هنوز هم واسه قایم موشک قلبم تند تند میزنه  نمیخوام بگم کاش بزرگ نمیشدم اما من همیشه میخوام توی همون دنیای پاک باشم یا اقلا گاهی سرک بکشم  هر چی نباشه من دستپرورده ی  همون حال و هوام....بعضیا رو میشناسم که حتی نمیدوننن  قایم موشک چیه گرگم به هوا واسه گوششون گنگه ...غریبه.....نمیدونم  از نظر این قارچها زندگی یعنی چه نمیدونم اونا چه جور چیزای اطرافشون رو هضم میکنن اما بدون شک دنیای سمی و کثیفی دارن..... دنیای لجنشون پیشکش  خودشون ....بحث منم بحث قایم موشک بازی نیست ....خودتون یه کم فکر کنین  همه چیز روشنه خوبیش اینه که میتونی دنیا رو اونجور که میخوای ببینی تا از این دنیا مرخص شی...بهتره زیادی توی این چند روز به خودم سخت نگیرم تا بیاد بگذره  حالا هم میخوام برم کنار ماهیم و بوی گلای مریم و با آرامش استشمام کنم هر چند کاذب ....اونم واسه نبود آرامش واقعی از سرم زیادیه.....راستی واسه روح دو تا ماهیام دعا کنید که توی بهترین اقیانوسای بهست با هم باشن  روحشون شاد........هروقت یادشون می افتم .....اشکم در میاد ...بیچاره پا به ماه بود.اما نمیدونم نسترن قاتل شیکمش رو فشار داد که مرد یا شایدم مشکل تنفسی پیدا کرده بودو من نمیدونستم....ماهی سیاه کوچولوم وقتی خانومیش مرد دو روز بعد دق کرد و مرد ...عوضشحالا توی اقیانوسای بهشت واسش(دی بلال) نوعی آواز عاشقانه به زبان بختیاری میخونه...روحشون واقعا شاد..اون دنیا میرم لب ساحل ملاقاتشون ...آهان راستی من دیشب باز هم خواب یک ستاره ی قرمز کوچولو رو دیدم و پلک چشمم همش میپره ...کفشهامم همش جفت میشه انگاری یه نفر میخواد بیاد...یه نفر که  آمدنش را نمیشود گرفت.........کسی که مثل هیچ کس نیست.....منتظر پست بعدیم باشید ....شاید زد به سرم و یه کتاب دادم بیرون

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:24 توسط الدوز |


سال گذشته همين موقع يه مطلب براي روز تولدم نوشتم... واسه همين الان فکر ميکنم حتما بايد امسال هم بنويسم... امروز من رفتم توي نوزده سال نه کسی بهم گل داد نه کسی هدیه بهم داد شاید هم خودم نخواستم و قبول نکردم ... اين سال رو که گذروندم بدترين سال عمرم بود خيلي اذيت شدم اما به موفقيتهام مي ارزيد... تازه به اين نتيجه هم رسيدم که هرچقدر بزرگتر ميشيم و ساقه هامون بالاتر ميره و ريشه هامون بزرگتر ميشه بيشتر بي خاصيت ميشيم و ريشه هامون رو فراموش ميکنيم....  به هر حال بايد بزرگ شيم ‎اما نبايد فراموش کنيم يه زماني هم بچه بوديم... و گاهي بچگي کنيم... که کمتر از اون عالم پاک و بي شيله پيله فاصله بگيريم...ديگه مثل سالهاي قبل با خودم و خدا اين مشکل رو ندارم که چرا به وجودم آورد... الان خوشحالم که وجود دارم...تا به ماهيام هر روز صبح غذا بدم و آبشون رو عوض کنم و بهشون برسم....وجود دارم که به گلهام آب بدم...  هستم که باشم.... هستم که واسه تولدم وبلاگم رو به روز کنم...همين هم دليل خوبي واسه بودنمه...,متاسفانه مثل هميشه نميتونم زياد بنويسم.... واسه همين مطلبم رو با يه شعر تموم ميکنم... 

به تکرار زیستن
و تا نهایت خواستن
 افسردن
 و تا نهایت شدن
 سر خوردن
 و هنوز راه به جایی نبردن


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 19:6 توسط الدوز |


گفتم: «بمان!» و نماندی!
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوت و
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!
هی بالا رفتم، هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانون نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندی!
اما به راستی،
ستاره نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:58 توسط الدوز |


دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:2 توسط الدوز |


در روزهای کودکی ام باران می بارد
 روی شیشه های امروز
لکه هایی تازه می بینم
که مثل خیال شب های رو به ستاره هی بزرگ می شوند
به راه های نیست می روند
 به دنیا خیره می شوند
و مرا خیال می کنند
خیال می کنند
من از دریا می ایم
که لب هایم همیشه می خندند
من از برف می ایم که همیشه چتری با خودم
خیال می کنند او
 من آن مسافری که از راه می رسم
از بزرگ شدن دنیا
حرفهای کسی نگفته می دانم
 و مرگ برایم تعریف شده است
و می دانم که ماه
چند بار دنیا را به یاد آورده است
ولی او
آن مسافر
 پی اولین خواب
به راه دنیا می افتد
شبی به شیه های فردا نگاه می کند
 و باران در روزهای کودکی را خیال می کند
خیال می کند او
آن مسافری که از راه می رسم
پی خیال های رو به ستاره و
لکه های تازه هی بزرگ می شوم
ولی او
آن مسافر
شبی کنار رؤیای جاده می میرد
و من با مرگ بیدار می شوم
تمام زندگی ، خوابی ، خیالی بود


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:9 توسط الدوز |


امروز من خسته ام نمی دونم چندمین سالگردم اما هر چی که هست زندگی خیلی عذاب آور یه زندگی تحمیلی که هر روزش به اندازه یه مرگ و زندگی انگار هیچی نیست یه حس یه حس مثل پوچی تمام وجودمو گرفته حس نبود میکنم احساس می کنم اتفاقی بوجود اومدم یه کار اشتباه یه خلقت نابجا به هیچکس و هیچ چیزپایبند نیستم فقط و فقط زندگی منو نگه داشته و یه حس که نمی تونم بگم چیه یعنی نمی دونم چیه...! بعضی وقتا احساس می کنم ترس بعضی وقتا دلتنگی بعضی وقتا نفرت یعنی همون پوچی همون حس خواستن نبودن میگن خدا تو مغزآدما نیست تو قلبشونه من هیچ چیز نمی دونم من هیچم من هیچ چیز نمی فهمم نمی خوام چیزای فرعی رو بدونم نمی خوام به چیزای فرعی فکر کنم می خوام برم تو یه بیابون ، تو یه جزیره که هیچکس نباشه ، هیچ چیز آزارم نده ، رشته افکارم به هم نریزه ------- ، چقدر بده ، چقدر احساس بده ، چقدر بده یه چیزی رو بخوای بدونی اما جوابش هیچ جا ، تو هیچ کتابی نباشه ، هیچ کس ندونه ، چقدر بده یه عده آدم احمق که خیلی چیزا بهشون تحمیل شده بخوان اون چیزا رو به تو هم تحمیل کنن و وادارت کن قبولشون کنی ، چقدر بده یه چیزایی رو که نمی خوای ببینی ، ببینی ... کاری رو که دوست داری بکنی ، نتونی انجام بدی ، چقدر بده نذارت زیر یه عده بخصوص قوانین بزنی ... چقدر بده ... کاش می شد قلبمو در بیارم و بشکافمش اون وقت نگاش کنم ، نه نور هست ، نه واقعیت ، نه عشق هست نه نفرت ، نه زاده شده و نه ولد اره از کسی ، نه چیزی ، تو می خوای اونم میخواد ، (اما بقیه نمی ذارن) راه کجاست ؟ حرف چیه ؟ می خوای بری نمی ذاره . هم پیچیده است هم ساده است ، هم اشکه ، هم خنده ، هم شیرینه ، هم تلخ ، هیچی نیست و همه چی هست

، همه چیز ، همه چیز ، حرف نمی زنه اما میگه ، یه بابایی هست که میخواد پسرش رو بکشه ، می خواد دور از چشم همه ببره بندازه تو یه دره ای جایی ، که اثری از آثارش نمونه ، اصلاً نگاه کن چقدر تضاد ، عشق و ترس و دوست داشتن ، نم.نه اش مثل کسیه که دلش پر از درده و نخواد زندگی کنه و مجبوره زندگی کنه چون ... چون شاید ... ، شاید ... شاید  ... به درک ، بذار اون آدما هر کاری می خوان بکنن ، مثلاً می خوان چیکارم کنن ؟ شد مثل اون مرد دیوونه ... هه هه هه هه ... ، یه روزی یه دیوونه به مردم اطرافش ، آدمای اطرافش میگه می خوام برم پیش خدا ، می خوام یه قایقی بسازم ، برم پیش خدا ، آخه خدا اون دور دوراست ، اون ور اون دریاست ، شایدم پشت اون خورشیدیه که هر روز ضبح مثل یه زرده تخم مرغه و از پشت دریا میاد بالا و شبها میره پایین . معلوم نیست میره کجا ، حتماً خدا پشت دریاها ، پشت اون خورشیده ، یه روزی هم دیوونه قایقشو میندازه تو آبو میره تا می رسه ، می رسه به خدا ، اما مردم میگن غرق شده و ... اما به نظر من رفت و رسید ، خداوند رو تو قلبش پیدا کرد ، راهشو تو دریا ... اما اینجا نه دیوانه ای هست ، نه خورشیدی و نه ... سهراب قایقت رو ساختی ، به آب انداختی ، دور شدی از اون شهر غریب که توش هیچکس نیست که ... به چه چیزایی تو می خواستی برسی سهراب ، منم خیلی چیزا رو میخوام که نمی ذارن بهشون برسم ، به نظر من ، من یه آدم کاملاً عادی ام ، اگه بخوام اینا رو به کسی بگم میگن دیوونه است و بلافاصله منتقلم می کنن به بیمارستان و تیمارستان و دوباره چرت و پرتاشون و رجز رجز می کنن ، از نزدیکترین کسانم هم متنفرم ، پیش خودشون فکر می کنن خیلی مومنن ، خیلی عالمن و داناتر از منن ، خیلی به خدا نزدیکن و خم می شن و راست می شن و دماغشونو هوا می کنن ، اونقدر از غرور به خودشون باد میکنن که یه روزی می ترکند ، شد حکایت اون پادشاهه ، خیلی خنده آوره ، الان هم همین جوره ، هیچ تغییری نکرده که ، زمونه همون زمونه است ، مطمئنم هیچ تغییری نکرده ، آدما همون آدمان ، البته اکثرن با خلق و خوی حیوانی ، و به خاطر این خلق و خوی حیوانی هست که قوانین مسخره ای برای خودشون پیاده کردن که همدیگه رو آذار ندن (چه مسخره) آدما از هم می ترسن ، من خیلی از آدما می ترسم ، الان هم تموم بدم گر گرفت وقتی فکرش رو میکنم فکر کن ، آدما خودشون باعث می شن گناه کنن ، این به اون دروغ میگه ، اون به این ، به خاطر خودشون ، چون هرچی آدمه طبق خلقتشه ، یه جور آفریده شده (از همونی که نه نوره ، نه ... همونی که هم پشت دریاهاست هو تو قلب آدما) و آدما می خوان به بهترین جاها برسن ، و این میون هرکی سد راهشون بود به هر نحوی بود با هر بدجنسی بر می دارن ، اون وقت ، همه تقصیرا رو می شکنن تو کله شیطون رجیم ، مگه نه که اختیار دارین ...... ، آدم ، شاید یعنی حتماً ، یعنی اگه من جای شیطون بودم هم ، اعتراض می کردم ، اما اگه عشقش ، به خدا (عشق ابلیس) به خدا خیلی زیاد بود بیشتر از اون هفت هزار سال عبادت جلوی انسان سجده می کرد چیز ... تعظیم می کرد و دیگه این جور نمی شد ، پس عامل خونریزی آدم همین شیطونه ، شاید اگه به حرف خدا گوش می کرد و تعظیم می کرد ، خدا یه پاداش بهش می داد که فکرش رو هم نمی کرد ، یعنی نمی تونست بکنه ، اون وقت سیب چیده نمی شد ، آدم تبعید نمی شد ، قابیل هابیل رو نمی کشت ، و ... و...  و... من هم الآن شاید یه جور دیگه بودم ،شاید چی؟ شاید نبودم، چقدر پیچیده ست ،آخ ،.. سینوس و شقیقه هام دارند ،تند تند تکون میخورن ،قلبم هم انگاری داره از تو دهنم در میاد، خیلی بده یه نفرو دوست داشته باشی و اون از این عشق و دوست داشتن سوء استفاده کند ، نمونه بارزش خداست نه عاشق آدمهاست.

اما خیلی ، خیلی آدمها از این دوست داشتن سوء استفاده می کنن ، خدا هم از همون اولش یه وعده ای یه قولی دهد که بهشت و جهنم و میذاره واسه ی خوبا و بدا ، حالا خوب چیه، یاکیه،بد کیه ؟ خوبی توی وجود آدمهاست فقط کافی تجلیش کنن ، اگر بهش توجه کنن خیلی از مشکلاتی که گریبان گیرشون میشه از بین میره، اما وای ،وای،به اون روزی که یه بنده از عشق خدا سوءاستفاده کرده باشه،خدا هم عذاب می کشه، درد میکشه، دوزخ خدا عشقش به آدمهاست، عشق یه بابا به فرزندش ، عذابش هم دردی که فرزندش بکشه ، حالا فکر کن اون باباهه چقدر از سوء استفاده فرزندش به ستوه اومده که حاضر هر کاری بکنه ، اما خدا چیه؟ خدا ارحم الراحمین ، ببین نگو نمیگم... همش دارم میگم زندگی پر از این تضادهاست، می خوای نباشی نمیشه، می خوای باشی نمیشه بایدبری ، باید بسوزی و بسازی ، فقط یه چیز هست که بهش آرامش میده اینکه یه چیزی ، یه کسی ، که نه نور ، نه خونه داره ، توی آسمون و زمین و ... در واقع هم هست و هم نیست ، کسی که مثل هیچ کس نیست ، مثل پدر نیست ، مثل           نیست ، مثل یحیی نیست، و مثل آن کسی است که باید باشد ، ... وقدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت... امام زمان هم روشنتر است . و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد، واسمش... . آن چنان که مادر در اول نماز و آخر نماز صدایش می کند ، یا قاضی القضات است ،...  یا حاجت الحاجات است ... . و میتواند تمام حرفهای سخت کلاس سوم را با چشم های بسته بخواند و می تواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد ، و می تواند از مغازه سید جواد هر چقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد . و میتواند کاری کند که لامپ (( الله)) که سبز بود ، مثل صبح سحر بود دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود . آخ چقدر روشنی خوب است ، چقدر روشنی خوب است... و من چقدر دلم می خواهد که یحیی یک چهار چرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری و من چقدر دلم می خواهد که روی چهار  چرخه یحیی میان هندوانه و خربزه ها بنشینم . و دور میدان محمدیه بچرخیم ... آخ چقدر دور میدان چرخیدن خوب است . چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است . چقدر باغ ملی رفتن خوب است . چقدر مزه پپسی خوب است ، سیمای فردین خوب است و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید و من چقدر دلم می خواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم ، چرا من این همه کوچک هستم ؟

چرا ؟ پدر که این همه کوچک نیست در خیابانها گم نمیشود . کاری نمیکند که آن کسی که به خواب من آمده است روز آمدنش را جلو بیندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هایشان هم خو نیست و آب حوض هایشان هم خو نیست و تخت کفشهایشان هم خو نیست ، چرا کاری نمی کند؟ چرا کاری نمیکند؟ چرا آسمان گرفته است ،... چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا پدر باید فقط در خواب ، خواب ببیند؟؟ من پله های پشت بام را شیشه های پنجره را جارو کرده ام و شسته ام، کسی می آید، کسی می آید، کسی که در دلش با ماست ، در ذهنش با ماست ،در صدایش با ماست که آمدنش را نمیشود گرفت... من خواب دیده ام که می آید،من خواب یک ستاره قرمز کوچک را دیده ام من خواب یک زندان کوچک گرم خون آلود را دیده ام که پر از نور است ، و چیزی در آن است و چیزی در آن می درخشد و... من خواب دیده ام .

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 16:27 توسط الدوز |